سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
 

امام حسین فیلتر شکن بدون سانسور +18 محرم کربلا محرم عاشورا صفر

الحمد لله و الصلوه على سیدنا و نبینا ابى‏القاسم محمد صلى‏الله علیه و على اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین.   امام و اهتمام به عاشورا
قال الله العظیم فى کتابه «لله العزه و لرسوله و للمؤمنین‏» (2)
یکى از افتخارات بزرگ ملت ایران این است که داراى عواطف روحانى و معنوى نسبت به اهل بیت رسول اکرمند و قرن‏ها است که عزادارى عاشورا را احترام کرده‏اند. پدران و مادران و اجداد و گذشتگان شما، همگى یک چنین روزى را بسیار احترام مى‏کردند. پس از انقلاب اسلامى، بر این احترام افزوده شد؛ براى اینکه رهبر کبیر انقلاب، امام راحل سفارش کردند که مردم به عزادارى بیشتر اهمیت بدهند.
نفوذ کلام رهبر کبیر انقلاب اثرش این بود که تمام مملکت بیش از گذشته تکان خورد و مردم در مقام عزادارى، حد اعلاى تکریم و احترام را نسبت به امام حسین علیه السلام ابراز نمودند.
 شناخت‏حق امام علیه السلام
در قضایاى امامت مطلبى وجود دارد که نکته اى معرفتى است. شما شنیده‏اید که در همه‏جا در روایات، وقتى در باب زیارت - مثلا - صحبت مى‏شود مى‏گویند «عارفا بحقه‏» (3) این عارفا بحقه یک معناى وسیعى دارد که من دو سه جمله از آن را مى‏گویم: - عارفا بحقه یعنى آدمى بداند که امام معصوم علیه السلام به وسیله پیامبر ، برگزیده خداست. - عارفا بحقه یعنى تمام مسائل اسلام که وحى الهى است در نزد امام علیه السلام است. ولى امام حسین علیه السلام علاوه بر همه اینها چون قضیه کربلا و حادثه عاشورایش بسیار مهم است، این عارفا بحقه باید در قضیه عاشورا شناخته شود. اغلب شما مردم مسلمان بیش و کم در منابر و مجالس و مطالعاتتان به سر قیام حسین بن على علیهما السلام واقفید و عارف.
 انگیزه قیام امام حسین علیه السلام
امروز به مناسبت عاشورا و به مناسبت‏شرایط سیاسى و براى اینکه معرفت بیشترى براى حضار محترم پیدا بشود باید این نکته را عرض کنم که شما، شناخت بیشترى به حق امام حسین علیه السلام در قضیه عاشورا پیدا کنید و این را به صورت سؤال عرض مى‏کنم از طرف همه شما. چرا امام حسین علیه السلام کربلا آمد؟ انگیزه امام حسین علیه السلام چه بود؟ و هدفى که ابى‏عبدالله علیه السلام داشت بر چه اساس بود؟ این سؤال اگر درست پاسخ داده شود، مطلب براى همه از نظر معرفت امام روشن مى‏شود.
مساله این بود که ابى‏عبدالله علیه السلام یک قسمت ایام امامتش در زمان معاویه بود و یک قسمت ایام امامتش در زمان یزید. معاویه به عالم اسلام خیلى صدمه زد و دوستان بزرگوار على علیه السلام را بسیار کشت، اما مانند پسرش سخنان جنون‏آمیز نمى‏گفت. یزید علنا در مجلس عمومى کفر خود را ظاهر کرد، [ در حال مستى ] گفت:
«لعبت هاشم بالملک فلا خبر جاء و لا وحى نزل‏» . (4)
گفت: بنى‏هاشم با مملکت بازى کردند و به نام وحى و قرآن و به نام دین مردم را سرگرم کردند، [ در حالى که ] نه وحیى نازل شده، و نه دینى هست و نه قرآنى هست و نه خدایى و نه ایمانى.
 صلح امام حسن و قیام امام حسین علیه السلام
این طرز تفکر یزید بود. این تفکر را امام حسین علیه السلام نمى‏تواند تحمل کند و اصلا قابل تحمل نیست و لذا من دیده‏ام گاهى بعضى از افراد، خیلى که بخواهند مؤدب صحبت کنند، مى‏گویند: چرا امام حسن علیه السلام در انقلاب کوتاه آمد و قیام نکرد و امام حسین علیه السلام قیام کرد؟ اولا امام حسن علیه السلام قیام کرد، ولى افراد و سربازانش آن قدر بى‏وفایى کردند که یک [ روز عده‏اى ] نامه نوشتند به معاویه که اگر به ما دستور بدهى امام حسن علیه السلام را کتف بسته به شما تسلیم مى‏کنیم(!) لذا امام حسن ناچار شد قراردادى با معاویه ببندد. آن وقت‏یک سؤال: چرا امام حسین علیه السلام با یزید قرارداد نبست؟ نمى‏شد با یزید قرارداد ببندد؟ براى اینکه بدانید امام حسن و امام حسین علیه السلام یک جور فکر مى‏کردند، امام حسین علیه السلام در حدود 10 سال پس از مرگ امام حسن علیه السلام امام بود و با این حال علیه معاویه لشکرکشى نکرد. معلوم مى‏شود که مصلحت همان بوده که امام مجتبى علیه السلام عمل کرده است. وقتى معاویه مرد و یزید روى کار آمد به امام حسین علیه السلام گفتند: بیعت کنید، گفت: هرگز! تمام تکیه گاه سخن این است. یکى از جمله‏هایى را که باید دقت بفرمایید در این سخنرانى، این جمله است که به محمد حنفیه فرمود: «یا اخى والله لو لم‏یکن فى الدنیا ملجا و لا ماوى لما بایعت‏یزیدبن معاویه‏» (5) گفت برادر! بخدا اگر در تمام کره زمین یک متر جا که رویش بنشینم نداشته باشم من هرگز با یزید بیعت نمى‏کنم.
 این سر قضیه است. چرا؟ چون یزید سمبل کوبیدن اسلام بود و مى‏خواست دین خدا را نابود کند. حالا امام حسین علیه السلام قیام کرد اول سخنرانى امام حسین علیه السلام که هنوز به کربلا نرسیده، در مقابل لشکریان حر بود. مقابل لشکر حر یعنى همان لشکر عبیدالله ایستاد و بنا کرد صحبت کردن. فرمود: «الا ان هؤلاء قد لزموا طاعه الشیطان و ترکوا طاعه الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفى‏ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق ممن غیر» (6) گفت: مردم! سربازان عبیدالله! بفهمید. که یزید و اعوانش کمر بسته‏اند به اطاعت‏شیطان؛ طاعت‏خداء؛3چ را ترک کرده‏اند. فساد آورده‏اند. حدود خدا را معطل گذارده‏اند. بیت المال را به هوى و هوس قسمت کردند. حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال کرده‏اند و من در مملکت اسلام از همه شایسته‏ترم که بر ضد یزید خائن قیام کنم و ریشه فساد را از بیخ و بن برکنم. 
نتیجه پیروى از امام علیه السلام
آن وقت، یک جمله خیلى عمیق است و آن جمله این است که مى‏فرماید: «و قد اتتنى کتبکم و قدمت على رسلکم ببیعتکم... فان اتممتم على بیعتکم تصیبوا رشدکم‏». (7) گفت نامه‏ها به من نوشتید و مرا وعده گرفتید. آمدم، اگر با وفا باشید به سعادت خواهید رسید. آن وقت‏سعادت [ چیست ] ؟ سعادت همان است که الان شما در انقلاب اسلامى دارید (و انشاءالله بیش از این به آن ست‏خواهید یافت). آن جمله این است که به سعادت مى‏رسید. حضرت مى‏فرماید: «فانا الحسین بن على ابن فاطمه بنت رسول الله نفسى مع انفسکم و اهلى مع اهلیکم‏». (8) تمام همین است، مى‏گوید: من پسر فاطمه‏ام. پسر پیغمبر، اگر کمک کنید حکومت به دستم بیاید من حاکم مردمى هستم مثل حکومت پیغمبر. پیغمبر صلى الله علیه و آله و سلم صبح، ظهر و عصر، مغرب و عشاء مى‏آمد داخل مسجد و میان مردم نماز مى‏خواند، رئیس مملکت هم بود امیرالمؤمنین علیه‏السلام رئیس مملکت بود زانو به زانو با فقرا، ضعفاء و مستضعفین مى‏نشست. على دربار نداشت، وزیر دربار نداشت. خانم امیرالمؤمنین را ملکه نمى‏گفتند.
دختر على زینب را شاهدخت نمى‏گفتند. على در بین مردم، به گفته یک سرباز: «على فینا کاحد منا» على مثل یکى از ما بود، برادروار مى‏آمد و زانو به زانو مى‏نشست، امام حسین علیه السلام مى‏گوید: اگر کمک کردید «نفسى مع انفسکم‏» من با شما هستم و اهل بیت من با اهل بیت‏شما ،زن و بچه من هم مثل زن و بچه شما. این حکومت اسلامى است؛ زینب با زنها در مسجد، امام حسین علیه السلام با مردها در مسجد و در جامعه؛ ملاقات این قدر آسان است؛ بعد به مردم یعنى به همان لشگر حر گفت اگر موافقت کردید به سعادت مى‏رسید اما اگر موافقت نکردید ؛ «و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدکم و خلفتم بیعتى من اعناقکم فلعمرى ما هى منکم بنکر» . گفت اگر بیعت را شکستید و از من تخلف کردید و این کار هم از شما [ مردم کوفه ] بعید نیست، چرا؟ براى اینکه گفت: «فلعمرى ما هى منکم بنکر لقد فعلتموها بابى و اخى و ابن عمى مسلم‏» (9) شما عهد على را شکستید. عهد برادرم حسن را شکستید. عهد مسلم را هم شکستید. عجیب نیست اگر عهد من را هم بشکنید. اما اگر شکستید من باز دنبال هدف خود مى‏روم یزید نباید بر مسلمین حکومت کند ولو به قیمت قطعه قطعه شدن من و یارانم و شیرخواره‏ام باشد! این هدف حسین علیه السلام است.
 نتیجه اعراض از امام علیه السلام
حال، اگر آن مردم امام حسین علیه السلام را یارى نکردند. چه شد؟ امام حسین علیه السلام کشته شد، مصائب دید. بلایا دید. زن و بچه هم مصائب بسیار دیدند، اینها به قدرى قوى و توانا بودند که با تمام این مصائب تکان نخوردند یکى از مواقع و مواردى که امام حسین علیه السلام آتیه مردم را گفت فرمود: «والله لا یدعونى حتى یستخرجوا هذه العلقه من جوفى‏» . گفت اى بى وفاها، اى بى صفاها من مى‏دانم که از من دست بر نمى‏دارید
تا لخته خون قلب مرا بیرون بکشید، یعنى مرا بکشید، من مى‏دانم شما این کار را مى‏کنید: اما «فاذا فعلوا سلط الله علیهم من
یذلهم حتى یکونوا اذل فرق‏الامم‏» . (10) گفت مرا مى‏کشید ولى کشتن من براى شما ارزان تمام نخواهد شد. به هوش باشید کهحکومت ظالمى خواهد آمد پدرى از شما در آورد و دمارى از روزگار شما بر آورد که بیچاره شوید! همین طور هم شد. آنان که حسین علیه السلام را یارى نکردند خودشان را کوبیدند. «حجاج بن یوسف‏» استاندار عبدالملک مروان ده هزار زندانى دارد. زندانش عمارت دارد؟ نه. سقف دارد؟ نه. یک زمین بیاض. مثلا 20 هزار 25هزار مترى را برداشته دیوار کشیده که یک در دارد جلوزندان هم اتاق نگهبان است. به این ده هزار زندانى خبر رسید که حجاج بن یوسف مى‏خواهد از آنجا عبور کند. این زندانیان گفتند.آقا ما که اینجا پوسیدیم. آفتاب داغ، شب‏هاى سرد، اینکه زندگى نیست، یک فریادى کنیم اینها (این نتیجه قتل حسین علیه السلام است) آمدند پشت در و به زندانبان گفتند مى‏خواهیم فریاد کنیم. گفت: نخیر، ولى اینها اعتنا نکردند. حجاج رسید ده هزار جمعیت پیاپى فریاد زدند. حجاج عنان کشید: چه خبر است؟ گفتند: ده هزار زندانى زیر آفتاب دارند التماس مى‏کنند. حجاج جلوى در زندان رفت و گفت: در را باز کنید. در را باز کردند خوب توجه کنید، اگر انقلاب بشکند، خداى ناخواسته امریکا گروهى رابر شما مسلط مى‏کند که شاید از حجاج بن یوسف هم بدتر باشد، این را بهوش باشید! حجاج گفت در را باز کنید. در را باز کردند. مى‏دانید چه گفت؟ یک آیه‏اى است در قرآن که وقتى جهنمى‏ها آه و ناله مى‏کنند فرشتگان مى‏گویند: «اخسئوا فیها و لاتکلمون‏» . اخسا یعنى چخ. ما به سگ مى‏گوییم چخ(دور شو) آقا در را که باز کردند حجاج همین طور که سوار بود و این زندانیان دست‏ها را تکان مى‏دادند گفت: «اخسئوا فیها ولاتکلمون‏» چخ، ساکت‏شوید و حرف نزنید. چرا؟ اگر آن روز نداى حسین علیه السلام را گوش کرده بودند به اینجا نمى‏رسیدند وقتى گفت «هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله‏» و اینها گوش نکردند بازى در آوردند، حالا جوابش چخ است جوابش خفه شوید توى زندان بمانید است.
 پشیمانى پس از پیروزى
آیا تا به حال در تاریخ خوانده‏اید که یک گروه سرباز بروند جنگ بکنند. 100هزار یا 70هزار نفر بروند جنگ بکنند و فاتح بشوند و برگردند، اما بعد از 24 ساعت پشیمان شوند؟! آقا ممکن است‏یک جنگى واقع شود و ملت بعد از 50 سال پشیمان شوند، بعد از 30 سال بعد از 20 سال بعد از 10 سال. بعد از 24 ساعت (در عصر عاشورا حسین علیه السلام کشته شد و پیش از ظهر روز دوازدهم اهل بیت آمدند کوفه) اگر بدانید کوفیان چقدر جیغ و فریاد زدند! اگر بدانید چقدر آه و ناله کردند! روایت مى‏گوید و در مقاتل هم نوشته که امام سجاد علیه السلام خطبه خواند. گفت: اگر کسى مرا نمى‏شناسد، بداند که من پسر حسینم. حسین علیه السلام پسر فاطمه علیها السلام است. پسر على علیه السلام است و پسر پیغمبر صلى الله علیه و آله است. آنوقت‏خطبه خواند بعد از اینکه خطبه‏اش تمام شد، «فارتفعت اصوات الناس بالبکاء» یک مرتبه مرد و زن کوفه فریاد، گریه، شیون، اى واى بر بدبختى ما اى واى بر تیره روزى ما چرا ما نداى حسین علیه السلام را اجابت نکردیم؟ در بدبختى بروى ما باز شد. خود عبارت مى‏گوید: «یدعو بعضهم بعضا هلکتم و لاتعلمون‏» به هم نگاه مى‏کردند مى‏گفتند: بیچاره شدید و نمى‏دانید هلاک شدید و خبر ندارید. این مال کوفه.
یکى دیگر به شما بگویم. «زیدبن ارقم‏» یکى از محترمین بود. وقتى آمد در مجلس عبیدالله و دید که عبیدالله به سر مقدس ابى عبدالله با چوب جسارت مى‏کند، گفت: عبیدالله من دیدم که پیغمبر این لبها را مى‏بوسید. چقدر بى ادبى! عبیدالله گفت: اگر پیر نبودى و خرفت نشده بودى و دیوانه نبودى مى‏گفتم تو را بکشند. زیدبن ارقم محترم از جا حرکت کرد وقتى آمد داخل راهرو و سرسراى استاندارى، عده‏اى از مامورین و افراد لشگرى و کشورى ایستاده بودند. به اینها یک نگاهى کرد و گفت: «انتم یا معشر العرب العبید بعد الیوم‏» گفت: عرب‏ها! بعد از امروز دیگر برده‏اید، نوکرید، توسرى خورید، ذلیلید، بیچاره‏اید. این را در سرسراى استاندارى عبیدالله مى‏گفت که تازه سر را آورده بودند. بعد گفت که عبارتش هم خیلى جالب و جاذب است. «قتلتم ابن فاطمه و امرتم ابن مرجانه‏» خاک بر سرتان ملت کوفه! پسر فاطمه را کشتید و پسر زن زانیه را آوردید، استاندار کردید. این کار بود که کردید؟ شما دیگر حق حیات دارید؟ و ادامه داد: «قتلتم ابن فاطمه و امرتم ابن مرجانه! فهو یقتل اخیارکم و یستعبد شرارکم فرضیتم بالذل فبعدا لمن رضى بالذل‏» گفت مى‏دانید چه کار کردید؟ این عبیدالله بى دین را بر خودتان مسلط کردید. این خوبانتان را مى‏کشد. هر چه آزادیخواه با شرف و شجاع و با ایمان است مى‏کشد. چه کسانى را باقى مى‏گذارد.؟ مى‏گوید: «هو یقتل اخیارکم و یستعبد شرارکم‏» نمى‏گوید «یستخدم شرارکم‏» ، نمى‏گوید دولتى روى کار مى‏آید که اشرار را استخدام مى‏کند. نه، مى‏گوید اشرار را برده مى‏گیرد. یعنى یک مشت مستخدم دولت مى‏شوند که در دستگاه عبیدالله کور، کر، لال، نفهم، برده و بنده هر چه بگوید اطاعت کنند. 
ذلت‏ستیزى امام و ذلت پذیرى دشمنان امام
«زید بن ارقم‏» مى‏گوید: خیال مى‏کنید کشتن حسین ارزان است؟! بیچاره شدید، ذلیل شدید. خوار شدید. گفت: «فرضیتم بالذل‏» برده یزید شدید. دیگر قدرت نفس کشیدن از شما سلب شد. آن وقت گفت: «فبعدا لمن رضى بالذل‏» خاک بر سر کسى که بخواهد با ذلت زندگى کند. دور باد از رحمت‏خدا کسى که بخواهد با ذلت زندگى کند! این روح قصه کربلاست امام حسین علیه السلام روز عاشورا گفت‏یا یزید باید برود یا من باید کشته شوم. زندگى با ذلت ارزشى ندارد. گفت: «والله لااعطیکم بیدى اعطاء الذلیل ولاافر فرار العبید» گفت: به خدا قسم من هرگز نه تن به ذلت مى‏دهم و نه فرار مى‏کنم. این فرزند امیر المؤمنین. على بن ابیطالب هم مى‏گفت: «المنیه ولاالدنیه‏» منیت‏یعنى مرگ. مرگ [ آرى اما ] ذلت نه، پستى نه، دنیت‏یعنى پستى «المنیه ولاالدنیه:» حسین هم روز عاشورا گفت: «هیهات منا الذله‏» . 
کربلا رمز انقلاب
امام راحل مى‏فرمود روضه بخوانید. روضه امام حسین علیه السلام بخوانید. خیلى هم بخوانید، اما رمز انقلاب را هم بگوئید. رمز انقلاب در واقعه کربلاست؛ همان طور که گفتیم الان شما در مقابل امریکا، مثل حسین و یارانش هستید در مقابل یزید. امام حسین علیه السلام سوگند یاد کرد و به برادر خود فرمود: اگر جایى در زمین نداشته باشیم به قدر یک وجب، من بیعت نمى‏کنم. اما در پایان ذکر مصیبت بخوانم، دلتان متوجه باشد. اساس کربلا بر قضیه زنده کردن حق است.
امام حسین به کربلا نرسیده بود، سوار اسب بود، پسرش على اکبر هم سوار. آقا همین‏طور که مى‏رفت‏یک چرت مختصر به قدر چند دقیقه امام حسین را گرفت. پسر نگاه مى‏کرد چشم آقا بصورت خواب روى هم آمد. اما خیلى کوتاه دو دقیقه سه دقیقه. آقا چشمشان را باز کردند. اماء؛ على اکبر آثار تاثر دید گفت: آقاجان چه شد چرا حالتان تغییر کرد؟ گفت پسرم، - جوان‏ها مکتب دین این است - گفت: پسرم، خواب دیدم که یک سوار آمد گفت: این کاروان مى‏رود و مرگ هم دنبال این کاروان است.
یعنى چه؟ یعنى ما به سوى مرگ مى‏رویم؟ خوب على اکبر جوان باید بگوید آقاجان، اگر مرگ است پس نرویم. چرا برویم؟ مى‏دانید چه گفت؟ گفت: «اولسنا على الحق؟» باباجان مگر ما بر حق نیستیم و راه حق نمى‏رویم؟ گفت: چرا پسرجان، راه ما راه خداست. راه پیغمبر است. راه قرآن است. گفت: «فاذا لانبالى بالقتل‏» دیگر چه باک داریم از مرگ.
خون شد دل من خوب شد این خون شدنى بود در عشق تو شد بهتر این خود شدنى بود
على اکبر آمد به آرزوى دل رسید. مى‏دانید کى؟ آن وقتى که گفت: «ابتا علیک منى السلام‏» گفت: پدر خدا حافظت. آقا ابى‏عبدالله با عجله آمد کنار بدن جوان؛ مادرهایى که شهید داده‏اید و اینجا هستید. پدرانى که پسر جوان شهید داده‏اید و در اینجا هستید، آن پدر آمد نشست بالین على‏اکبر «جلس على التراب‏» آقا روى خاک نشست «و جعل یمسح‏الدم عن ثنایاه‏» یعنى ابى‏عبدالله بنا کرد خون از دندان‏هاى على پاک کردن. خون را از دندان‏ها پاک کرد. چرا خون را از دندان‏ها پاک کرد. به نظر من این خون را که از دندان‏ها پاک کرد دید على زنده است. این جوان شاید بخواهد وصیتى بکند. اما یک ضربتى بر سرش خورده که تمام دهان غرق خون است و خودش هم نمى‏تواند خون‏ها را دفع کند. آقا خواست‏خون‏ها را از جلوى زبان على رد کند تا زبان على آزاد شود و وصیت کند. اما داشت‏خون‏ها را رد مى‏کرد «فشهق شهقه فمات‏» یک وقت على یک ناله زد و جان به جان‏آفرین تسلیم کرد. آقا تمام کشته‏ها را خودش به خیمه مى‏آورد. اما بدن على را نیاورد. صدا زد جوانان بیائید بدن على را به خیمه‏ها ببرید. مى‏دانید چرا نیاورد براى اینکه بدن آن‏قدر قطعه‏قطعه و چاک چاک بود که یک نفر نمى‏توانست آن را از جاى بردارد. باسمک العظیم الاعظم


[ جمعه 90/9/4 ] [ 1:51 صبح ] [ محمدرضا صرافی نژاد ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک دوستان
امکانات وب

حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا
style="display:none; text-align:center">??? ???-?????-?? ?????-?? ????