سفارش تبلیغ
صبا ویژن

عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
 

روایت عطش

دریا هیچ توقعی از رودها ونهرهای حقیر ندارد.دریا از نباریدن باران گلایه نمی کند وحتی در هر تشنگی سر به اوجی، لب فروبسته می ماند. تشنگی را چگونه بردریا مسلط کردند که دریا سراز هر کجای تاریخ، هر کجای کویر وصحرا درآورد، سخنی از تشنگی برلب نمی آورد وبه زانونمی افتد برای جرعه های سنگ دلی آب. دریا دلیل تمام آب هاست. دریا سلطان هرچه آب است؛ پس آب ها حقیرترازآن هستندکه دریا را از نفس بیندازند.
اگر از نسل آب بودم، شرم داشتم روایت این قصه را؛ روایت روسیاهی آب ها را آه! ای تمام رودخانه ها! چگونه سرگذشت طغیان گناهانتان به آزار شقایق های صحرا ختم شد؟ چگونه قطره قطره از دیار لاله ها طفره رفتید و راهتان کج شد از سمتی که قبله بود وتمام مهربانی خدا را در خود داشت ؟ ای آب ها! چطور دست های «دریا» را نادیده گرفتید، وقتی که شما را به امانت می خواست برای لحظه های سوزان گیاهان مهر، برای غنچه های پژمرده در کویر؟!
کاش آنجا بودم و در آن بیابان گم شده بودم! کاش گم می شدم تا پس از غروب آن ستاره ها دیگر تا هیچ کجای هستی زنده نمی ماندم ونمی دیدم که پس از تأخیر باران، تا همیشه قصه تلخ آن ظهر ، از زمین، لاله می رویاند و از آسمان، صدای ناله به گوش می رساند.چرا نبودم، چرا تولدم در این قرن های دیر اتفاق افتاد؟ چرا آنجا هیچ کس نبود به یاری قبیله معصومی که درحصار خارها ونیزه ها به نماز ایستادند وبه سمت شهادت دویدند و برای پرواز شتافتند؛ قبیله نور، قبیله خورشید در تاریک پُر واهمه روزگار، در ناشناسی چشم ها تماشای وقیح که روشنی را نمی فهمید و پرتو هدایت را با واژگان تیره خویش بی معنا می کرد.

باران
گهواره ها خواب باران می دیدند و نسیم نمی وزید لالایی گهواره ها را...نسیم نمی وزید مگر به قصد دامن زدن شعله ها ، وشعله ها از دل ها و سینه ها رو به آسمان زبانه می کشید وآسمان، فرشتگان گیسو پریش خود را برای نجات شاپرکان خردسال فرا خوانده بود... فرشته ها اما به زمین نمی رسیدند، درهمان لابه لای عرش وفرش ، جان می سپردند تماشای کارزار ستم را.... سنگ ها در آسمان پرواز می کردند و به آیینه ها برمی خوردند. تیرها از دهان کمان چون کلامی زهر آلود به دل های زلال پرتاب می شدند و نیزه ها چون کینه ای ضخیم، در سینه های مهربانی فرو می رفتند. پیکار نبود، کفر بود؛نبرد نا برابری که لشکر خدا را زیر لگدهای شرک گرفته بود و تکفیر آیه های پرورگار را به اصرار واشتیاق، اسب می دوانید بر سینه قرآن های شرحه شرحه روی خاک... .
کویر ازآن روز ترک برداشت که پیشانی خورشید را سنگ های تاریکی نشانه گرفتند. کویر از آن روز بی حاصل و بایر شد که لب های خون خدا درخشکی ستم وتحریم آب شهید شد. آب را از رگ های سزاوار دریا برون کشید گرمای ستم پیشه آن پیکار... .
و زمین به احتکار تمام قطره های حلال نشست...ودشت های حرام ، خون سروهای بهشتی را مکیدند تا سرخ رو بمانند و گرگ های طمع کار، باران نیامده را جشن گرفتند و در سوگ باغ سوخته دست افشانی کردند.
سخن از قحطی مروت نیست؛ سخن از فراوانی قساوت و شقاوت و کفر است که از همه سو در خاک ریشه دوانید و ریشه های سبز عشق و ایمان را بی جرعه رها کرد تا نشانی ازسایه سار درختان ایمان بر زمین نماند. سخن از فقط دشنه ها در پرواز پرستوها نیست. سخن از رسم پلیدی کرکس هاست که پریدن هرزگی هاشان به هر سو، می خواست آیین پاک کبوتران را از یاد روزگار ببرد، اما مرگ،پایان کبوتر نبوده و نیست. مرگ، اندوه به سر رسیدن مکتب زندگانی نیست.مرگ پیراهن سیاهی نیست که برتن لحظه ها زار بزند وانتقام خون حقیقت را دست بردارد.
خدای تا ابد و پاینده ،خون های ریخته معصوم را در رگ های تمام روزگار جاری کرد و پایان غروب آن قصه را، آغاز تمام شور و قیام هستی قرار داد. هنوز قصه به پایان نرسیده است. هنوز خون خدا نبض می زند و حقیقت را به خروش در می آورد . هنوز«دریا » ایستاده است و به انتقام آفتاب تشنه می اندیشد. هنوز خدا شمشیرهای در نیام را به خون خواهی عشق مبعوث می کند.
کوچه ها وخانه های زمین نذر تواند؛ با این همه پیراهن سیاه که بر دوش دارند...روزگار ، این روزها نذر توست که صدای گریه هایش از همه سو به گوش می رسد و هستی پر شده است از نام تو. به هر طرف چشم می دوزم، زمین را مجنون و گریبان چاک می بینم.
محرم، صدای نذرهای بی وقفه ای است که رستگاری خویش را به درگاه خدا ضجه می زنند و دست به دامان مظلومیت تو می شوند. محرم، دلتنگی ها و عقده های تمام بشریت است که سر به دامان مظلومیت تو می شوند. محرم، دلتنگی ها و عقده های تمام بشریت است که سر بر شانه های غم گسار تو، غم تو را بهانه می کند و تمام رنج های زمین را می گرید . محرم، چادر سیاه و معصوم بانویی است که درکوچه ها و خیابان های سوگوار می گردد وتمام دل های مجروح را مرهم می آورد.
من پر از محرم و عاشورا،پر از پیراهن های عزادار و گریه ها من دل تنگ و اسیر خاک گناه،چشم به آسمان کرامت تو دارم. به آنجا که تو بر بلندای ارتفاع عشق ایستاده ای و ازین قعری که منم تا اوج تو، فاصله فراوان است .من داغ گناه بر پیشانی و داغ عشق تو بردل ، ماتم زده تمام خطاها و روسیاهی خویشم. پیراهن سیاه من، اندوه دور شدن از راه و رسم توست.دست هایم را بگیرکه محرم و عاشورای هر سال تو را تنها به شوق رهایی از این همه گناه اشک ریخته ام و با صدای تمام سوگواران تاریخ صدایت کرده ام ... .سلام برتو ای خون خدا که به شمشیر کفر و ستم برخاک ریختی! سلام ای فرزند پیامبر خاتم! ای فرزند عصمت علی و فاطمه!«انی سلم لمن سالمکم»؛با توعهد می بندم که دوستداران تو را دوست بدارم و مهر پیروان حقیق ات را از دل نرانم. «وعدو،لمن عاداکم؛با توپیمان می بندم که کینه دشمنانت راهرگز از یاد نبرم وسیه روزی منکران تو را فراموش نکنم.
دل خوشی تمام هستی من، سلامی عاشقانه است به درگاه تو؛ سلامی که اشک می شود و ناله کنان صدایت می زند و در خیالات دل باخته خود، ملکوت صدای تو را می بیند که به جواب،لب می گشاید. سلام مرا تنها پاسخی آرزوست از لب های تبرک تو که تا قیامت رهین کرامتت بمانم و تا ابد،سراز عشق تو بر نتابم. سلام برتو.

طعم پرواز
آنان که طعم پرواز را نمی فهمند، به چار چوب تنگ نفس دل خوشند وآنان که دل هایشان به پهنای آسمان پیوند دارد، قفس را بر نمی تابند، سر و تن به دیواره قفس می کوبند، یا فقس را می شکنند و به لایتناهی آسمان می رسند یا با خون خویش تهمت قفس نشینی را از پر و بال خود می شویند.
آگاهی ام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم، قفس تنگ نبود
مرگ، پایان کبوتر نیست؛ آغاز رهایی از بندهای به هم پیوسته دام هایی است که پر پرواز را می بندند و پر و بال شرافت را به گرد و غبار مذلت می آلایند.
وقتی قرار است تمام دین و دنیای یک امت، تمام تار و پود یک اندیشه و عقیده به باد برود و لگدمال هوس های فرومایه ای چون یزید شود، جان چه بهایی دارد؟
وقتی قرار است تمام راه ها به بی راهه برده شود و تمام دریچه ها را دیوار بلندی از هوس بپوشاند،ماندن و فریاد نزدن، نشستن وبه راه نیفتادن ،مرگ تدریجی است.
و اینک این حسین است که جان خویش و عزیزانش را به دست گرفته است و پا به سرزمین مرگ می گذارد.این حسین است که از عرش دوش نبی،پیشانی سجده برگودال قتلگاه می ساید . این حسین است که دست های رشید عباس را به قربانگاه آورده است و فریاد اعتراضش را از گلوی اصغرش به گوش های شنوای تاریخ می رساند. این حسین است که با پیکر شرحه شرحه،به مباهله تاریخ آمده است. این حسین است که پرده نشینان ستر عفاف وملکوت را به کجاوه های اسیری نشانده است تاکربلا را به خود به همه زمان ها ومکان ها ببرند و پیامبرخون شهیدان باشند.این حسین است که زینب را به مصاف از خدا بی خبران کوفه و شام آورده است.
مرگ را در قبیله عشق راهی نیست . این چه مرگی است که دست های زندگی به پای آن نمی رسد. دل هایی که درسطح مانده اند و در پیچ وخم روزمرگی، به اسارت دنیا رفته اند؛فقط به کار سنگ پرانی می آیند و آیینه شکنی، اینان را با دلبران چه کار؟
حق و باطل درهیچ زمانی وزمینی،این گونه عریان و فاش به مصاف هم نیامده اند و کربلا جلوه گاه عریانی حقیقت است؛ حقیقتی که درگودال،به خون نشست؛ حقیقتی که بر کرانه فرات، بی دست، با تیری بر چشم رویید.حقیقتی که با تیر سه شعبه پاره پاره شد. حقیقتی که بر نیزه ها ، آفتاب را از چشم ها انداخت. حقیقتی که سر برچوبه محمل کوبید تا سرخی خون برپیشانی اش، گواه جان فشانی اش باشد. حقیقتی که پای برهنه، برخارهای بیابان با دامنی شعله ور ، پای غربت را به همه زمان ها باز کرد. حقیقتی که نیمه شب، ماه تنور را وعده سحر می داد. حقیقتی که مرگ را به سخره گرفت تا چگونه زیستن را به فرزندان آدم بیاموزد. حقیقتی که مردانگی، تا همیشه وام دار پایمردی اوست . حقیقتی که آیات محکم جهاد را با سرخی خونش برصحیفه دل ها حک کرد و درهای شهادت را به روی اهلش گشود.


[ پنج شنبه 90/10/22 ] [ 6:15 عصر ] [ محمدرضا صرافی نژاد ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
لینک دوستان
امکانات وب

حرم فلش-طراحی-کد وبلاگ-کد جاوا
style="display:none; text-align:center">??? ???-?????-?? ?????-?? ????